امروز26/10/1390
امروز صبح مثل بقیه روزها صبح زود به دانشگاه رسیدیم اما خاله رویا دیر اومد و در مهد هم دیر باز شد.مامانی هم که می خواست برای کار گواهینامش بره دیرش شده بود . آویسای مامان هم بیدار شد و گریه می کرد. لباساشو تو مهد درآوردم و یه ذره باهاش بازی کردم بعد خاله سهیلا مهربونش اومد و اون ازم گرفت.مامانی ببخشید که مجبور بودم تو رو تو مهد بزارم .الان هم به خاله سهیلا زنگ زدم وحالتو پرسیدم.گفت فرنی تو خوردی و تازه خوابیدی.عزیز دلم خوب بخوابی و خواب های خوب ببینی.می بوسمت عشق کوچولوی من! آویسا عاشقتم ...









